قضاگفت گير و قدر گفت ده
نقدي بر مصرع
«قضا گفت گير و قدر گفت ده»
علي فراتي
كارشناس ارشد و دبير زبان و ادب فارسي طبس
چكيده
در اين مقاله، نگارنده ضمن بررسي و تشريح مصرع «قضا گفت گير و قدر گفت ده» و بحث در معناي افعال بهكار رفته در اين مصرع، نقدي بر مقالة تأملي بر معني مصرع ذكرشده در فصلنامة رشد آموزش زبان و ادب فارسي، دورة 25 شمارة 4 (1391) به قلم همكارمان آقاي حسين نظريان داشته و از زواياي مختلف درصدد توضيح آن برآمده است.
كليدواژهها: گير، ده، اشكبوس، رستم
در اين مقاله، نگارنده با وسواس و دقتنظر در معناي مصرع «قاض گفت گير و قدر گفت ده» به اين باور رسيده كه اين مصرع در مقالة آقاي نظريان درست معنا نشده است.
دوست نگارندة آن مقاله مدعي است كه نظر مؤلفان محترم كتاب درسي در باب مصرع ياد شده درست نيست؛ درحاليكه برداشت خود ايشان هم صحيح و پذيرفتني نميباشد. زيرا در عبارت «قضا گفت گير» نهاد و طرف خطاب فعلِ «گير» اشكبوس است نه رستم و عمل از زبان «قضا» بيان شده و انداختن تير به دست رستم انجام گرفته و به اشكبوس اصابت كرده است. يعني «قضا» در اينجا به كمك صنعت جانبخشي موجودي جاندار فرض شده كه از جان و دل فرياد زده است «بگير». در واقع، ما در فعل «بگير» با نوعي تأكيد و تأييد عمل تير زدن رستم به اشكبوس مواجه ميشويم و اين بهدليل وجود «ب» پيشوندي امري و بهنوعي تأكيدي بر سر فعل «گير» با زبان طعنه و كنايه بهطرف حريف- كه اشكبوس باشد- تحقق پذيرفته است. در معني اين عبارت نظر مؤلفان محترم تا حدي ميتواند پذيرفتني باشد؛ در صورتي كه معناي ما تأكيد بر فعل «گير» داشته باشد. براي فعل «گرفتن» در فرهنگها، معاني مختلف و متعددي بيان شده كه اينجا مجالي براي پرداختن به آنها نيست ولي در اين مصرع، اين فعل در معناي واقعي خودش بهكار رفته است؛ با اين تفاوت كه بار تأكيدي آن زياد است. در واقع، تكيه روي هجاي دوم اين فعل قرار ميگيرد. توضيح اينكه هرگاه فردي خلاف ميل باطني ما كاري انجام دهد و بعد عواقب كارش را ببيند، به زبان طعنه و كنايه به او ميگوييم «بگير»؛ يعني چون به حرف ما گوش نكردي، دچار بلا و مصيبت گرديدي. پس نوشجانت، حقت بود.
لازم به توضيح است كه نگارنده چون در منطقة شرق كشور (شهر طبس) زندگي ميكند و از طرف ديگر زبان و گويش محلي اين منطقه بيشتر مرتبط و متجانس با زبان فارسي دري و نزديك به گويش فردوسي است، اينگونه افعال در مواقعي كه اين حالتها پيش ميآيد، فراوان بهكار ميروند.
در توضيح معناي فعل «ده» با توجه به معاني گوناگون آن در فرهنگ فارسي معين- كه در جايگاه فعل، اسم و... بهكار رفته است- فعل «ده» در معناي «گير» در جايگاه اسم با كلمة ديگري همراه آورده است. و از اينجا ميتوان نتيجه گرفت كه اين فعل گاهي ميتواند در معناي «گير» بهكار رود. (فرهنگ معين، ج 2، 1371: 1587)
پس در عبارت «قدر گفت: ده» فعل «ده» همان معناي «بگير» را دربردارد كه تأكيدي دوباره بر مطلب است. همانگونه كه در مصرع دوم پاسخ فلك و ماه يكسان است و نهاد آنها هم «رستم» است، در برابر مصرع اول كه نهاد آن «اشكبوس» ميباشد. با اين تفاوت كه در هر دو مصرع همانگونه كه بيان گرديد از زبان استعاري تشخيص يا جاندارانگاري استفاده شده است. يعني نهاد و طرف خطاب فعلهاي «گير و ده» اشكبوس است نه رستم و نهاد و طرف خطاب واژههاي «احسنت و زه» نيز رستم است نه اشكبوس. پس معناي بيت اينگونه ميشود: «قضا گفت: بگير؛ يعني اشكبوس اين تير را بگير و قدر هم گفت: بگير؛ يعني اشكبوس اين تير را بگير (لحن خواندن و تكيه بر هجاي دوم فعل و تأكيد در هنگام معناي فعل فراموش نشود) و فلك و ماه هم رستم را بهخاطر اين عمل، آفرين و احسنت گفتند. اين معنا تحسين كار رستم و ضربه و صدمه خوردن اشكبوس را مدنظر دارد.
معناي ذكر شده در اين بيت با توجه به ابيات پيشين آن در خور توجه است؛ زيرا در دو بيت پيشين آن فردوسي از زبان رستم بيان ميكند:
چو بوسيد پيكان سرانگشت اوي
گذر كرد بر مهرة پشت اوي
بزد بر بر و سينة اشكبوس
سپهر آن زمان دست او داد بوس
در ذكر معنا ديگر ضرورتي ندارد دوباره معنا را به قبل از مرگ اشكبوس (تير زدن رستم بر او) برگردانيم و بگوييم كه قضا به رستم گفت: آن تير را در دست بگير و قدر هم به رستم گفت تير را بزن. درحالي كه اشكبوس در بيت پيش از آن، تير مرگ را خورده و در واقع، عمل زدن تير توسط رستم انجام گرفته و از پشت اشكبوس هم گذر كرده است و به توضيح مجدد بيت- بهصورتي كه مؤلفان گفتهاند- نيازي نيست؛ زيرا در بيت مورد نقد، افعال «گير و ده» حالت عمل تير زدن رستم را تأييد و بر آن تأكيد كرده است و اين نشان از قدرت رستم و زدن تير در بهترين حالت را دارد.
نتيجه آنكه:
1: نهاد و طرف خطاب دو فعل «گير» و «ده» اشكبوس است نه رستم.
2: فعلهاي «گير» و «ده» نه بهمعناي «رها نكن» است و نه به معناي «در دست بگير» كه دوست نويسنده ذكر كرده و نه به معناي «زدن» كه ديگر مؤلفان محترم نوشتهاند بلكه در اينجا سخن از تيري است كه بر بدن اشكبوس نشسته است و اكنون در لباس قضا و قدر بيان ميشود كه اشكبوس، بگير اين تير را (حقّت بود).» در مصرع دوم هم فلك و ماه، رستم را مورد تحسين قرار ميدهند.
3: همانگونه كه در مصرع اول قضا و قدر اشكبوس را شايستة اينگونه تير خوردن ميدانند و بر آن تأكيد ميكنند، در مصرع دوم هم فلك و ماه، رستم را مورد تحسين و تشويق قرار ميدهند.
منابع
1. گروه مؤلفان؛ ادبيات فارسي 2، شركت چاپ و نشر كتابهاي درسي ايران، تهران 1389.
2. شفيعيكدكني، محمدرضا؛ صور خيال در شعر فارسي، انتشارات آگاه، تهران 1372.
3. شميسا، سيروس؛ كليات سبكشناسي، انتشارات فردوسي، چاپ اول، تهران 1372.
4. بيان، نشر ميترا، چاپ سوم، تهران 1387.
5. فردوسي، ابوالقاسم؛ شاهنامه، انتشارات اميركبير، چاپ دوازدهم، تهران 1382.
6. معين، محمد؛ فرهنگ فارسي، 6 جلد، انتشارات اميركبير، چاپ هشتم، تهران 1371.
7. نظريان، حسين؛ «تأملي بر معني مصرع قضا گفت گير و قدر گفت ده»، فصلنامة رشد آموزش زبان و ادب فارسي، دورة 25، شمارة 4، تابستان 1391.
ادبیّــــات ، انتشـــار زیبـایی و تکیه گاه مانایــی اندیشــه و فرهنگ است و بدون آن امکان انتشار و استقرار هیچ زیبایی و خوبی نیست . آنان که ادبیّات را ادراک نمی کنند ، روح حیـــات را نیافته اند و به قلمـــرو شکوهمــــند زیبایی گام نگذاشته اند . بی شک هیچ هنـــــری به اندازه ی شعــــر و شاعــــری نتوانسته است در دل و جان ، روح و روان، ذهن و زبان و فکر و بیان انسان ها راه پیدا کند و تأثیر بگذارد. شعر و کلام منظـــوم و منثــــور همواره جایگاه و پایگاه مهمی در میان مردم داشته است . شعر و ادبیات، تهییـــج کننده ی مردم برای ایستـــادگی در برابر ظلــــم، همنشین غــم ها و شـــادی ها و بیانگر آلام و رنج های مــــردم و مایه ی سرافـــرازی آنان در این دنیـــای پهنــــاور است .